تبليغاتX
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
باد آورده را باد می برد اما ... تو که با پای خودت آمده بودی

به چشمانم بنگر.. حقیقت در چشمان من است نه در خیال تو...

دیدی ...هـمان یک مشـت دانه ی احسـاسی که پاشیدی چطـور خیـال پـرواز را از سـر این  پـرنده پـراند . . . ؟؟!!

چرا بغل کردن حس خوبی به ادم میده؟؟؟ چون در سمت راست بدن قلب وجود نداره و اونجا خالیه ولی وقتی کسی رو که دوست داری بغلش میکنی قلبش اون جای خالی رو پر میکنه و انگار که تو صاحب دوتا قلب شدی..

بنده ای خدا را گفت: اگر سرنوشت مرا تو نوشته ای پس چرا دعا کنم؟
خدا گفت: شاید نوشته باشم هرچه دعا کند ....

دستت که بلرزد اشتباه مینویسی , پایت که بلرزد اشتباه میروی , دلت که بلرزد ... وامصیبتا

[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 0:41 ] [ عبداله مصلـحی ]
-دکتر به زن گفت :
شما به کلیه نیاز دارید و در حال حاضر تنها گروه خونی موافق، گروه خونی همسرتان است.
-مرد بعد از این که شنید گفت : من این کار را انجام نمی دهم.
- اما بابا ما پولی برای خریدن کلیه نداریم. یعنی نمی خوای یکی از کلیه هاتو به مامان بدی؟
-مرد چطور می توانست بگوید که یکی از کلیه هایش را چند سال پیش فروخته است .
چه راحت نوشتیم "بابا نان داد"
بی آنکه بدانیم بابا چه سخت برای نان همه "جوانیش" را داد
[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 23:33 ] [ عبداله مصلـحی ]

دوست داشتن گاهی سخت می شود...
دوستش داری و نمی داند
دوستش داری و نمی خواهد
دوستش داری و نمی آید ...
دوستش داری و سهم تو از بودنش فقط تصویری است رویایی در سرزمین خیالت
دوستش داری و سهم تو از این همه، تنهایی است

وقتی به عقب نگاه می کنید درمی یابید که روزهای پربار و پر معنای زندگی تان روزهایی نبودند که هیچ اتفاقی در آنها نیفتاد بلکه آن روزهایی بودند که با خود می گفتید: باورم نمی شود این اتفاق برای من افتاده باشد!

من درد می کشم
تـو اما چشم هایت را ببنـد 
سخت است بـدانــم می بینی ، و بی خیــــــــــالی ......

تلخ میگذرد…این روزها که قرار است ز تو … برای دلم ... یک انسان معمولی بسازم

[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 10:23 ] [ عبداله مصلـحی ]

مادر! درستایش دنیای پرمهرت ، ترانه ای از اخلاص خواهم سرود وگلدسته ای از مهر بر گردنت خواهم آویخت.

شکوه عشق را در زمزمه های مادرانه ات می یابم وانگیزه خلقت را از قلب پرمهرت می خوانم.

مادر، بوسه بر دستان خسته تو جانم را زنده می کند و دیدار تو عشق را در دلم به ارمغان می آورد.

ایمانم از دعای توست وخدایم را از زبان تو شناخته ام ، عبادت را تو به من آموخته ای ، مادر! ای الهه مهر.

تو گلی خوشبو از بهشت خدایی که گلخانه دلم از عطرتو سرشار است ، از تبار فاطمه ای وگویی وجود تو را با مهر فاطمه سرشته اند پس همیشه دعایم کن چراکه دعایت سرمایه فردای من است.

... مادرم ! به پاس آنچه به من داده ای ، به ستایش محبتهای بی اندازه ات ، و به وسعت همه خوبیهایت دوستت دارم


[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 19:47 ] [ عبداله مصلـحی ]
من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟ برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم ..
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند .. زندگی کوتاه است .. پس به زندگی ات عشق بورز ..
خوشحال باش ..و لبخند بزن .. فقط برای خودت زندگی کن و ..
قبل از اینکه صحبت کنی ؛ گوش کن ..
قبل از اینکه بنویسی ؛ فکر کن ..
قبل از اینکه خرج کنی ؛ درآمد داشته باش ..
قبل از اینکه دعا کنی ؛ ببخش ..
قبل از اینکه صدمه بزنی ؛ احساس کن ..
قبل از تنفر ؛ عشق بورز ..
زندگی این است .. احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر .. زندگی این است ،احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر ..

[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:59 ] [ عبداله مصلـحی ]
ســلام! میشه با هـم حرفــ بزنیــم ...
4 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده .5 ساله كه بودم فكر مي كردم مادرم خيلي چيزها رو مي دونه .6 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از همه پدرها باهوشتره. 8 ساله كه شدم ، گفتم مادرم همه چيز رو هم نمي دونه. 14 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چيز با حالا كاملاً فرق داشت.15ساله كه شدم گفتم ! خب طبيعيه ، مادرم هيچي در اين مورد نمي دونه ....16 ساله كه بودم گفتم : زياد حرف هاي پدرمو تحويل نگيرم اون خيلي اُمله .17 ساله كه شدم ديدم مادرم خيلي نصيحت مي كنه گفتم باز اون گوش مفتي گير اُورده .18 ساله كه شدم . واي خداي من باز گير داده به رفتار و گفتار و لباس پوشيدنم همين طور بيخودي به آدم گير مي ده عجب روزگاريه .21 ساله كه بودم پناه بر خدا مامانم به طرز مأيوس كننده اي از رده خارجه25 ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش بپرسم، زيرا پدر چيزهاي كمي درباره اين موضوع مي دونه زياد با اين قضيه سروكار داشته .30 ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از مادر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه هرچي باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده و خيلي تجربه داره.40 ساله كه شدم مونده بودم پدر و مادرم چطوري از پس اين همه كار بر ميومدن؟ چقدر عاقلن، چقدر تجربه دارن .45 ساله كه شدم ... حاضر بودم همه چيز رو بدم كه اونا برگردن تا من بتونم باهاشون دربارة همه چيز حرف بزنم ! اما افسوس كه قدرشونو ندونستم ...... خيلي چيزها مي شد ازشون ياد گرفت!حالا اگه اون هست و تو هم هستی یه خورده ......

[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:48 ] [ عبداله مصلـحی ]

شاید میان این همه "نامردی" باید شیطان را بستایم که "دروغ" نگفت،جهنم را به جان خرید اما "تظاهر" به دوست داشتن آدم نکرد

وقتی دلت گرفته، وقتی غمگینی، وقتی از زندگی سیری حواست و خیلی جمع کن چون طعمۀ خوبی هستی!!

وقتی با خدا گل یا پوچ بازی میکنی، نترس! تو برنده ای، چون خدا همیشه دو دستش پُره!

"تــقـــوا" آن نـیــســت کـه بـا یـک "تـق" وا بــرود....!!

من و تیر چراغ برق دردمان یکی است شب که می‌شود ... سرمان تاریک ، دلمان پرنور،  صبح که می‌شود سرمان سنگین ، دلمان خاموش

[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 19:15 ] [ عبداله مصلـحی ]

انگار تا دنیا دنیاست ... این کلاغ قصه ی ما به خانه اش نمی رسد ... ولگرد شده عوضی....!

بعضی حرفا رو نمیشه گُفـت ، باید خـورد .. !
ولی بعضی حرفا رو ، نه می شه گفت ، نه میشه خورد .. !می مونه سـر دل ! میشه دل تــنــگ !
میشه بــغــض ! میشه ســڪـوت !میشه همون وقتی که خودتم نمیدونی چـه مَرگِـتـه ..

خداوندا ... جای سوره ای به نام "عشق" در قرآنت خالیست؛

که اینگونه آغاز شود:

"و قسم به زمانی که دلت را می شکنند و تو جز خدایت مرهمی نخواهی یافت.."

تنها باشي، روز تعطيل باشد ،غروب باشد،  باران هم ببارد ، احساس ميكني بلاتكليف ترين آدم دنيا هستي...!!

سرد بودنم را بگذار به حساب گرم بودنت با دیگران ....!!!!

[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 20:26 ] [ عبداله مصلـحی ]
همه قراردادها را روی کاغذ بی جان نمی نویسند، بعضی از قراردادها و عهدها را روی قلب می نویسند ...حواست به این عهدهای غیر کاغذی، بیشتر باشد ،شکستنشان، یک آدم را می شکند . .

گاهـــــــــي بايد سكــــــــــــو ت كرد ؛ خدا پاسخ گو خواهـــــد بود .... شک نكن... !!

چوپان قصه ما دروغگو نبود، اوتنها بود،وازفرط تنهایی فریاد گرگ سرمی داد،افسوس که کسی تنهایی اش را درک نکرد،وهمه در پی گرگ بودند،دراین میان فقط گرگ فهمیدکه چوپان تنهاست

چه حقیر و کوچک است آن که به خود مغرور است ؛
چرا که نمیداند بعد از بازی شطرنج... شاه و سرباز همه در یک جعبه قرار می گیرند...!

[ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 19:55 ] [ عبداله مصلـحی ]

پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد. پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت. وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.

فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟

شوهر فقط گفت : عزیزم دوستت دارم 

عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.

[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 18:20 ] [ عبداله مصلـحی ]
می دانی , یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت ... باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند ...

کار سختی است دوست نداشتن تو باید برای خودم کار دیگری دست و پا کنم ...

مرا
دوست بدار، اندکی اما طولانــــــی ...

گناه تو رفتن نیست گناه تو این است که بوسه هایت بوی ماندن میداد...
...بوی ابدیت... گناه تو معصومیت چشمهایی بود که من را به آغوشت کشید و مست بوی هستی کرد...
گناه تو بی گناهی فریبنده ات بود...

[ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 13:16 ] [ عبداله مصلـحی ]
من مراقب خاطراتمان هستم ..ممکن است شاهزاده ام را پیدا کنم اما پدرم همیشه پادشاه من خواهد ماند!

اگر نباشی
پدر، دلم که هیچ؛ دنیا هم تنگ می شود...
سلامتی پدرم که ،  نمی توانم را ، در چشمانش زیاد دیدم , ولی از زبانش هرگز نشنیدم .....

خدایا , به بزرگیت قسم. توی عکسهای دست جمعی, جای هیچ پدر یا مادری روخالی نذار....!

از این به بعد ، مراقب بوسه هایت باش گلم... مراقب نوازش هایی که می شوی باش گلم...
مراقب باش گلم ، مراقب دلت ، زود ترک بر میدارد... من مردمان این شهر را می شناسم ، با دل نازک مدارا نمی کنند گلم ...... دل نداده ، تن می خواهند ازت ... گلم ، مبادا دل نداده تن بدهی ...
گلم ، مراقب خودت باش ...

[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 17:10 ] [ عبداله مصلـحی ]
روزگارا : که چنین سخت به من میگیری با خبر باش که پژمردن من آسان نیست  گرچه دلگیر تر از دیروزم،گرچه فردای غم انگیز مرا میخواند لیک باور دارم دلخوشی ها کم نیست زندگی باید کرد

آنقدر به انسانهای  روی زمین بی اعتماد  شده ام که میترسم  وقتی از خوشحالی به  هوا میپرم زمین را از زیر  پاهایم بکشند...

خودت باش ،...
کسی‌ هم خوشش نیومد ...به جهنم که نیومد ! اینجا مجسمه سازی نیست كه........

دلم هوای "تو" دارد...هوای دویدن میان دستانت ، هوای بوی "تو" دارد... هوای هق هق گریه میان آغوشت....... هوای یک دل ِ سیر ، درد و دل دارد ... هوای بودن تو ، هوای سایه ی گرم ، هوای شانه های نجیب ، هوای آرامش... دلم هوای" تو " دارد..........!

[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 20:17 ] [ عبداله مصلـحی ]

زاهدی گوید:جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد .
اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد .
گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!
دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی .
گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟
سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟
کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت:تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟
چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد .
گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن .
گفت من که غرق خواهش دنیا هستم و چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست ، تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

[ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 13:26 ] [ عبداله مصلـحی ]

فقـط چـند قـدم مانـده بـود برسـم بـه "تــو" اگر ایـن خواب لعنتـی ، دیشـب ادامـه داشـت !

چه کلمه مظلومــــی است " قسمت" تمــام تقصـــیرهــــای مــا را به عهده می گیـــرد ......

خدايا...
دلم را آنانے مےشکنند که هرگز دلم به شکستن دلشان راضي نمےشود........!!!!!!

سهراب گفتی: چشمها را بايد شست... شستم ولی... گفتی: جور ديگر بايد ديد ديدم ولی... گفتی: زير باران بايد رفت... رفتم ولی... او نه چشمهاي خيس و شسته ام را... نه نگاه ديگرم را .. . هيچ كدام را نديد!!! فقط در زير باران با طعنه ای خنديد و گفت: "ديوانه باران نديده !!!!!!!!"

ایـــن روزها می گــذرد امّـــا...مــن از این روزهــا نمـــی گذرم ...

[ شنبه دوازدهم فروردین 1391 ] [ 22:21 ] [ عبداله مصلـحی ]
چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری ، غم اگر به کوه گویم ... بگریزد و بریزد که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری...

دستهایش با تمام مردانگی به لطافت کوهستان است ...
شانه هایش نیز تکیه گاه محکم و امنی است و قلبش آنقدر وسیع است که می توان تمام شاپرک ها را در آن جا داد ... و آنقدر دوستش دارم که همیشه می گویم ، می پرستم پدر را ...

به تعظیم مردم این زمانه اعتماد نکن تعظیم آنان همانند خم شدن دو سر کمان است که هرچه بهم نزدیکتر شوند تیرش کشنده تر است ...

وقتی یه آدم میگه هیچکس منو دوست نداره ، منظورش از هیچکس یک نفر بیشتر نیست . . .همون یه نفری که واسه اون همـــه کسه !

چنین گفت زرتشت: عاشق عاشق شدن باش و دوست داشتن را دوست بدار از تنفر متنفر باش به مهربانی مهر بورز با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش

چه تـــلـــخ است با بــــغـــض بنویسی با خــنـــــده بخوانند

[ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 10:3 ] [ عبداله مصلـحی ]


شاید آن روز که رویای آمدنت را در سر میپروراندم هرگز گمان نمیکردم نگاهت خنجری باشد بر قلب پر دردم آمدی....اما... خردتر از آن که تکیه گاهم باشی و سردتر از آن که گرمای زندگیم باشی هنوز با همان رویا زنده ام ، هرگز به فکر دلم مباش بدون تو نیز زیستن میتواند .....

[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 10:35 ] [ عبداله مصلـحی ]
ساکت که می مانی میگذارند به حساب جواب نداشتنت! عمراً بفهمند داری جان میکنی تا حرمتها را نگه داری!!

من به هر تحقیری که شدم با صدای بلند خندیدم .... نام مرا گذاشتند "با جنبه" ! بی آنکه بدانند ؛ خندیدم تا کسی صدای شکسته شدن قلبم را نشنود !!

باید گاهی سکوت کنیم ،  شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد ...

دنیای عجیبی شده است!!! برای دروغ هایمان، خدا را قسم میخوریم، و به حرف راست که میرسیم، می شود جان تو..

بعضی آدمـــا مثـل دیـــوار تـازه رنــگ شـده هستن نــباید بــهشون نـــزدیک بـشی ، چه بــرسه کـه بخــوای بهشــون تکــیه کـــنی !!!!

[ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 11:0 ] [ عبداله مصلـحی ]

هرگز خياط خوبي نمي شوم ، نشد چشم به چشمت بدوزم و در خود، گره نخورم.....

پنجره را باز کن و از این هوای مطبوع بارانی لذت ببر ... خوشبختانه باران ارث پدر هیچکس نیست!

وقتي شيري طعمه اش را با آمدن كفتارها رها مي كند نشانه ترس نيست .بلكه باورش اينست كه ديگر طعمه اش ارزش خوردن ندارد

حنای حاجی فیروز دیگر رنگی ندارد وقتی خیابان ها ... پر از آدمک هایی شده  که نزده، برایت می رقصند!

[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 9:25 ] [ عبداله مصلـحی ]
هيچــــ انتظارـے از کسـے ندارمــــ!
اين نشانــــ دهنده ـے قدرت ِ من نيستــــ!
مسئلهــــ ،
خستگـے از اعتماد هاـے شکستهــــ استــــ...!

ساده لباس بپوش! ساده راه برو! اما در برخورد با دیگران ساده نباش!!
زیرا سادگی ات رانشانه میگیرند! برای درهم شکستن غرورت!!!

دعای باران چرا.... دعای عشق بخوان.... این روزها دلها تشنه ترند تا زمین.... خدایا کمی عشق ببار (نقل قول از F.H)

سرنوشت عشقی که با مردم این اقلیم ناساز است جز سوختن پروانه و گداختن شمع نیست , یکی خاکستر می شود و دیگری اشک و ...

[ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 10:22 ] [ عبداله مصلـحی ]
کارگر خسته و درمانده بود، در راه به صندوق صدقه ای رسید، سکه از جلیقه کهنه اش درآورد تا صدقه دهد ناگهان...! نگاهش به جمله ای روی صندوق صدقه افتاد!!! منصرف شد و به راه خود ادامه داد ....(صـــدقــــه عمــــــر را زیـــــاد میکنـــــــد)

حرف دلت رو امروز بزن !
اگر امروز گفتی ... اسمش "حرف دل" است اگر نگفتی ... فردا می شود " درد " دلت

خدایا!
من اینجا ... دلم سخت معجزه می خواهد و تو انگار معجزه هایت را ... گذاشته ای برای روز مبادا...

[ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 23:39 ] [ عبداله مصلـحی ]
مادر موجودیه که :
اگر 50 کیلو پرتقال جلوش بذاری همشو واسه تو آب میگیره اما تو بازم ازش طلبکاری !!!
مادر موجودیه که :
هزارجور مریضی داره اما تو ازش بی خبری !!
مادر موجودیه که :
  صبح زود برای اینکه از کارت عقب نمونی اونقد صدات میزنه که ساعت روی میز کم میاره !!
مادر موجودیه که :
هر وقت نگرانی اون صد برابر تو نگرانه... !!!!

[ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ] [ 0:19 ] [ عبداله مصلـحی ]

دختر نابينايي كه يك دوست پسر داشت همیشه میگفت :
اگه من میتونستم ببینم ... اگه چشم داشتم ... هرگز تو رو ترک نمی کردم و پسرک خوشحال بود
یه روز ، یه نفر پیدا شد و چشمهاشو به دخترک داد ...
و دخترک بینا شد و پسرک رو دید که او هم نابینا بود ...
کمی فکر کرد و گفت :
من نمیتونم با یک فرد نابینا دوست باشم ... پس خداحافظ من باید بروم ...
پسرک لبخند تلخی زد و آهسته گفت :
برو ... به سلامت ... اما ...
مواظب چشمان من باش !!!
[ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 11:37 ] [ عبداله مصلـحی ]
شبِ گورستان هم زیباست! وقتی باران باشد ، من باشم و تو ...
حتی اگر مُرده باشی!
کاش مے دانستے حواسم به رد پاهايت بود وقتے دنبال اين و آن مے دويدے...!
خدایا ! دقیقا همون جایی دستمو گرفتی که می تونستی مچمو بگیری !!!!

اينجا زمين است...
رسم آدم هايش عجيب است...!!!!!
اينجا گم که ميشوے به جاے اينکه دنبالت بگردن فراموشت ميکنن.............

[ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 21:36 ] [ عبداله مصلـحی ]
ديوانگي یعنی ادامه دادن همان رفتار و مسیر هميشگي و انتظار نتيجه متفاوت داشتن!
هر چه بیشتر احساس تنهایی کنی،
احتمال شروع یک رابطه احمقانه بیشتر می‌شود!


تنها اتاقی همیشه مرتبه و همه چیز سر جاش می‌مونه، که توش زندگی نکنی! اگه زندگیت گاهی آشفته میشه و هیچی سر جاش نیست، بدون هنوز زنده‌ای! اما اگر همیشه همه چی آرومه و تو چقدر خوشحالی! یه فکری برای خودت بکن!

[ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 10:37 ] [ عبداله مصلـحی ]
امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم !پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم . یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید .هی میپرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید.... منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و.... دخترک ترسید... کمی عقب رفت ! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم . ناخودآگاه ساکت شدم ! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم! ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم ، اومد جلو و با ترس گفت : آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونور خیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره....... دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته چی میگه؟ حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود ، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد! یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن! تا اومدم چیزی بگم ، فرشته ی کوچولو ، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه ! چه قدرتمند بود!!
[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 20:9 ] [ عبداله مصلـحی ]
در بیست سالگی، برای ما مهم نیست که دنیا راجع به ما چه فکر میکند...
در سی سالگی، تمام تلاش و تفکر ما حول این است که دنیا راجع به ما چه فکر میکند...
در چهل سالگی، میفهمیم که دنیا اساساً به ما فکر نمیکند!
مــــاه مــن!!! نمـــاز آیـــات می خـــوانــم ، وقـــتی گـــرفتــه ای !!!!

تمام اصل های حقوق بشر را خواندم و جای یک اصل را خالی یافتم و اصل دیگری را به آن افزودم
اصل سی و یکم :
"هـر انسـانی حـق دارد هـــر کسی را که مـی خـواهد دوسـت داشته باشد..."

[ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 12:42 ] [ عبداله مصلـحی ]
به تقویمی که مرا یکسال بزرگتر نشان می دهد حتی به موهای سفیدی که بر سرم می رویند
کاری ندارم ، من هنوز خود را کودک خانه ی تو می دانم
مادرم♥
عجب خیاط ماهری است دنیا ، که دل هیچکس را برای ما تنگ ندوخت !
سـکـــــــه ی زنـدگـیم شـیـــــــر نـدارد امــــــــا هـمـیـن خـطـی کـه مـــــــرا بـه تــــــو وصـــــــــــــــــل نـگـه مـی دارد را بسیـــــار دوســـــــت مـی دارمـــ

خدایا نتــــرس!!
دســـتت را بــه مــن بــده بیـــا پاییـــن... اینجــــا انــقدر هـا هــم وحشتنــــاک نیســــت.......
اگر هم باشد! خود کرده را تدبیر نیست.....!

[ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 21:7 ] [ عبداله مصلـحی ]
مردي صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده . شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد ، براي همين ، تمام روز اور ا زير نظر گرفت.
متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد ، مثل يك دزد راه مي رود ، مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند ، پچ پچ مي كند ،آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض كند ، نزد قاضي برود و شكايت كند .

اما همين كه وارد خانه شد ، تبرش را پيدا كرد . زنش آن را جابه جا كرده بود. مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه مي رود ، حرف مي زند ، و رفتار مي كند .

[ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 21:17 ] [ عبداله مصلـحی ]
پدر که باشی !!!
با تمام سختی ها و مشقت های روزگار، با دیدن غم فرزندت می گویی : "نگران نباش ، درست میشود. خیالت تخت ، مــــــــــن پشتت هستم "
پدر که باشي ؛
سردت مي شود و کت بر شانه ي پسر مي اندازي. چهره ات خشن مي شود و دلت دريايي. آرام نمي گيري تا تکه ناني نياوري
پدر که باشي ؛
عصا مي خواهي ولي نمي گويي. هرروز، خم تر از ديروز، جلوي آينه تمرين محکم ايستادن مي کني
پدر که باشي ؛
در کتابي جايي نداري و هيچ چيز زير پايت نيست. بي منت از اين غريبگي هايت مي گذري تا پدر باشي. پشت خنده هايت فقط سکوت مي کني.
پدر که باشي ؛
به جرم پدر بودنت، حکم هميشه دويدن برايت ميبُرند. بي اعتراض به حکم فقط مي دوي. بي رسيدن ها مي دوی و در تنهايي ات نفسي تازه مي کني.
پدر که باشي ؛
در بهشتی که زير پاي تو نیست باز هم دلهــــــــــــ ـره هايت را مرور مي کني...

دوستت دارم پدر عزیزم ♥

[ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 20:54 ] [ عبداله مصلـحی ]

درباره وبلاگ

خيلي سخته كه آدم در مورد خودش بخواد چيزي بنويسه. نوشته‌اي كه احتمالاً بايد آميزه‌اي از صداقت و اعتراف و غرور باشه در عين حال خودستايي و تعريف از خود هم نباشه. حال روز آدم را بيان كنه و آرزوها و اميدهاش رو هم در اون آورده باشه.......

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

بمان تا کاری کنی نه کاری کنیم تا بمانیم
امکانات وب


.



مشاهده جدول کامل ليگ برتر ايران

فال حافظ



Pichak go Up
فال امروز


.

Online User تماس با ما