|
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد باد آورده را باد می برد اما ... تو که با پای خودت آمده بودی
| ||
|
به چشمانم بنگر.. حقیقت در چشمان من است نه در خیال تو... دیدی ...هـمان یک مشـت دانه ی احسـاسی که پاشیدی چطـور خیـال پـرواز را از سـر این پـرنده پـراند . . . ؟؟!! چرا بغل کردن حس خوبی به ادم میده؟؟؟ چون در سمت راست بدن قلب وجود نداره و اونجا خالیه ولی وقتی کسی رو که دوست داری بغلش میکنی قلبش اون جای خالی رو پر میکنه و انگار که تو صاحب دوتا قلب شدی.. بنده ای خدا را گفت: اگر سرنوشت مرا تو نوشته ای پس چرا دعا کنم؟ دستت که بلرزد اشتباه مینویسی , پایت که بلرزد اشتباه میروی , دلت که بلرزد ... وامصیبتا
[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 0:41 ] [ عبداله مصلـحی ]
چه راحت نوشتیم "بابا نان داد" [ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 23:33 ] [ عبداله مصلـحی ]
[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 10:23 ] [ عبداله مصلـحی ]
مادر! درستایش دنیای پرمهرت ، ترانه ای از اخلاص خواهم سرود وگلدسته ای از مهر بر گردنت خواهم آویخت. شکوه عشق را در زمزمه های مادرانه ات می یابم وانگیزه خلقت را از قلب پرمهرت می خوانم. مادر، بوسه بر دستان خسته تو جانم را زنده می کند و دیدار تو عشق را در دلم به ارمغان می آورد. ایمانم از دعای توست وخدایم را از زبان تو شناخته ام ، عبادت را تو به من آموخته ای ، مادر! ای الهه مهر. تو گلی خوشبو از بهشت خدایی که گلخانه دلم از عطرتو سرشار است ، از تبار فاطمه ای وگویی وجود تو را با مهر فاطمه سرشته اند پس همیشه دعایم کن چراکه دعایت سرمایه فردای من است. ... مادرم ! به پاس آنچه به من داده ای ، به ستایش محبتهای بی اندازه ات ، و به وسعت همه خوبیهایت دوستت دارم
[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 19:47 ] [ عبداله مصلـحی ]
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:59 ] [ عبداله مصلـحی ]
ســلام! میشه با هـم حرفــ بزنیــم ... 4 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده .5 ساله كه بودم فكر مي كردم مادرم خيلي چيزها رو مي دونه .6 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از همه پدرها باهوشتره. 8 ساله كه شدم ، گفتم مادرم همه چيز رو هم نمي دونه. 14 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چيز با حالا كاملاً فرق داشت.15ساله كه شدم گفتم ! خب طبيعيه ، مادرم هيچي در اين مورد نمي دونه ....16 ساله كه بودم گفتم : زياد حرف هاي پدرمو تحويل نگيرم اون خيلي اُمله .17 ساله كه شدم ديدم مادرم خيلي نصيحت مي كنه گفتم باز اون گوش مفتي گير اُورده .18 ساله كه شدم . واي خداي من باز گير داده به رفتار و گفتار و لباس پوشيدنم همين طور بيخودي به آدم گير مي ده عجب روزگاريه .21 ساله كه بودم پناه بر خدا مامانم به طرز مأيوس كننده اي از رده خارجه25 ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش بپرسم، زيرا پدر چيزهاي كمي درباره اين موضوع مي دونه زياد با اين قضيه سروكار داشته .30 ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از مادر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه هرچي باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده و خيلي تجربه داره.40 ساله كه شدم مونده بودم پدر و مادرم چطوري از پس اين همه كار بر ميومدن؟ چقدر عاقلن، چقدر تجربه دارن .45 ساله كه شدم ... حاضر بودم همه چيز رو بدم كه اونا برگردن تا من بتونم باهاشون دربارة همه چيز حرف بزنم ! اما افسوس كه قدرشونو ندونستم ...... خيلي چيزها مي شد ازشون ياد گرفت!حالا اگه اون هست و تو هم هستی یه خورده ......
[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:48 ] [ عبداله مصلـحی ]
وقتی دلت گرفته، وقتی غمگینی، وقتی از زندگی سیری حواست و خیلی جمع کن چون طعمۀ خوبی هستی!! وقتی با خدا گل یا پوچ بازی میکنی، نترس! تو برنده ای، چون خدا همیشه دو دستش پُره! "تــقـــوا" آن نـیــســت کـه بـا یـک "تـق" وا بــرود....!! من و تیر چراغ برق دردمان یکی است شب که میشود ... سرمان تاریک ، دلمان پرنور، صبح که میشود سرمان سنگین ، دلمان خاموش [ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 19:15 ] [ عبداله مصلـحی ]
خداوندا ... جای سوره ای به نام "عشق" در قرآنت خالیست؛ که اینگونه آغاز شود: "و قسم به زمانی که دلت را می شکنند و تو جز خدایت مرهمی نخواهی یافت.." [ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 20:26 ] [ عبداله مصلـحی ]
همه قراردادها را روی کاغذ بی جان نمی نویسند، بعضی از قراردادها و عهدها را روی قلب می نویسند ...حواست به این عهدهای غیر کاغذی، بیشتر باشد ،شکستنشان، یک
آدم را می شکند . .
[ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 19:55 ] [ عبداله مصلـحی ]
پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد. پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت. وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد. فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟ شوهر فقط گفت : عزیزم دوستت دارم عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد. [ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 18:20 ] [ عبداله مصلـحی ]
[ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 13:16 ] [ عبداله مصلـحی ]
[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 17:10 ] [ عبداله مصلـحی ]
روزگارا : که چنین سخت به من میگیری با خبر باش که پژمردن من آسان نیست گرچه دلگیر تر از دیروزم،گرچه فردای غم انگیز مرا میخواند لیک باور دارم دلخوشی ها کم نیست زندگی باید کرد
دلم هوای "تو" دارد...هوای دویدن میان دستانت ، هوای بوی "تو" دارد... هوای هق هق گریه میان آغوشت....... هوای یک دل ِ سیر ، درد و دل دارد ... هوای بودن تو ، هوای سایه ی گرم ، هوای شانه های نجیب ، هوای آرامش... دلم هوای" تو " دارد..........!
[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 20:17 ] [ عبداله مصلـحی ]
زاهدی گوید:جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد . [ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 13:26 ] [ عبداله مصلـحی ]
[ شنبه دوازدهم فروردین 1391 ] [ 22:21 ] [ عبداله مصلـحی ]
چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری نه به انتظار یاری
، نه ز یار انتظاری ، غم اگر به کوه گویم ... بگریزد و
بریزد که دگر بدین گرانی نتوان کشید
باری... به تعظیم مردم این زمانه اعتماد نکن تعظیم آنان همانند خم شدن دو سر کمان است که هرچه بهم نزدیکتر شوند تیرش کشنده تر است ... وقتی یه آدم میگه هیچکس منو دوست نداره ، منظورش از هیچکس یک نفر بیشتر نیست . . .همون یه نفری که واسه اون همـــه کسه ! چنین گفت زرتشت: عاشق عاشق شدن باش و دوست داشتن را دوست بدار از تنفر متنفر باش به مهربانی مهر بورز با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش چه تـــلـــخ است با بــــغـــض بنویسی با خــنـــــده بخوانند [ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 10:3 ] [ عبداله مصلـحی ]
![]() شاید آن روز که رویای آمدنت را در سر میپروراندم هرگز گمان نمیکردم نگاهت خنجری باشد بر قلب پر دردم آمدی....اما... خردتر از آن که تکیه گاهم باشی و سردتر از آن که گرمای زندگیم باشی هنوز با همان رویا زنده ام ، هرگز به فکر دلم مباش بدون تو نیز زیستن میتواند ..... [ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 10:35 ] [ عبداله مصلـحی ]
[ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 11:0 ] [ عبداله مصلـحی ]
[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 9:25 ] [ عبداله مصلـحی ]
دعای باران چرا.... دعای عشق بخوان.... این روزها دلها تشنه ترند تا زمین.... خدایا کمی عشق ببار (نقل قول از F.H)
[ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 10:22 ] [ عبداله مصلـحی ]
[ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 23:39 ] [ عبداله مصلـحی ]
[ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ] [ 0:19 ] [ عبداله مصلـحی ]
[ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 11:37 ] [ عبداله مصلـحی ]
[ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 21:36 ] [ عبداله مصلـحی ]
ديوانگي یعنی ادامه دادن همان رفتار و مسیر هميشگي و انتظار نتيجه متفاوت داشتن!
هر چه بیشتر احساس تنهایی کنی، احتمال شروع یک رابطه احمقانه بیشتر میشود! [ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 10:37 ] [ عبداله مصلـحی ]
[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 20:9 ] [ عبداله مصلـحی ]
تمام اصل های حقوق بشر را خواندم و جای یک اصل را خالی یافتم و اصل دیگری را به آن افزودم [ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 12:42 ] [ عبداله مصلـحی ]
[ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 21:7 ] [ عبداله مصلـحی ]
[ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 21:17 ] [ عبداله مصلـحی ]
[ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 20:54 ] [ عبداله مصلـحی ]
|
||
| [ BACHE BAD : MOSLEHI ] [ Weblog Themes By : Moslehi320 ] | ||